X
تبلیغات
پانیذ - ونکوور زیبای ایرانی

فکر کنم این آخرین پست این هفته باشه ، شما دوستان که از فردا میروید استراحت ، خوب من هم به خودم استراحت بدم.

اینم یه پست به نقل از بی‌ بی‌ سی‌ برای دوستداران ونکوور ( آخه دیدم ونکوور مشتری زیادی پیدا کرده).

عبارت 'بريتيش کلمبيای زيبا' که با حروف آبی برجسته روی نمره ماشين ها حک شده شايد بهترين تعريف استان نم کشيده غرب کانادا باشد.

سبز جنگل، آبی دريا، بلندای کوه و پهنای دشت، همه کنار هم. بريتش کلمبيا به طور نفس گيری زيباست، سبز و بارانی. دو سوم سال خيس است اما خيسی اش دلگير نيست. بعد از مدتی عادت می کنی. آفتاب که می زند قدرش را بيشتر می دانی، حرامش نمی کنی؛ از هر ذره نور خورشيد کار می کشی.

در گرگ و ميش صبح يا دم غروب پس از باران کنار پياده رو چشم هايت را اگر ببندی و در سکوت نفسی عميق بکشی، بعد زمان و مکان را شکسته ای، بوی خاک باران خورده تهران در عصر تابستان، يا نمور کلبه ای در چالوس در ذهنت تازه می شود.

زندگی در ونکوور مثل خيلی جاهای ساحلی بی غوغاست.

"ونکوور بزرگ" از شهرک های به هم چسبيده تشکيل شده، هر شهر مرکز تجمع يک مليت است. هندی ها در سوری جمعند، به سوری که می روی انگار پا گذاشته ای وسط دهلی. ريچموند در قرق چينی هاست، بيش از سيصدهزار چينی در "ونکوور بزرگ" پخش اند. ايرانی ها نورت ونکوور را از آن خود می دانند. در خيابان اصلی نورت ونکوور "لانزدل" که قدم بزنی انگار نه انگار در کانادا هستی. اگر به کسی تنه بزنی گفتن ببخشيد کارسازتر از "پاردن" و "اکسکيوزمی" ست.

ايرانيان "نورث ونکوور"

آمار درستی از تعداد ايرانی ها در ونکوور موجود نيست حدس و گمان ها بين چهل تا پنجاه شصت هزار در نوسان است. تعداد ايرانی های اينجا روز به روز زياد می شود. سرمايه گذار، دانشجو، مهاجر و پناهنده خود را می رسانند. بيشتری ها ماندنی می شوند. بعضی پناهجوها اخراج می شوند، بعضی مهاجرين هم تاب کار ساعتی شش هفت دلاری را نمی آورند و درمی يابند "خوشی" دل شان را زده بود، برمی گردند. بعد از نورت ونکوور" برنابی" و "کوکوييتلام" ديگر محله های ايرانی نشين ونکوورند.

در نورث ونکوور نيازی به دانستن زبان انگليسی نيست. کارت با فارسی راه می افتد. از شير مرغ تا نيمه جان آدميزاد را در دو دوجين بقالی، چند قصابی، هفت هشت ده تا سلمانی، چند رستوران و ده ها مغازه ی ديگر به راحتی پيدا می کنی. از ايران اگر سوغاتی بياوری در عمل زيره به کرمان برده ای. واردات خشکبار، کنسرو، سبزيجات، همه گونه مواد غذايی و توليدات نان خامه ای و زولبيا باميه، بربری و لواش و به تازگی سنگکی در ناف تهران هم کمياب است، سفره ايرانی ونکوور را با سفره رشتی يا شيرازی و ديگر شهرهای داخل ايران يک رنگ کرده.

پول در آوردن در ونکوور آسان نيست. شايد از اين روست که تازگی ها بعضی کسب و کارهای ايرانی دچار بحران هويت شده اند: بقالی ها کباب و قيمه داغ و ته چين می فروشند، کبابی ها اشاعه فرهنگ می کنند...

کسب و کارهای غير ايرانی هم زير سلطه ايرانی هاست. در هر بانک، بوتيک، فروشگاه، موسسه اداری و دولتی بيش از يک ايرانی مشغول به کار است. دبستان ها و دبيرستان های محل پر از دختران و پسران جوان ايرانی ست . بدون شک اگر دوشنبه صبح ايرانی ها ی نورت ونکوور تصميم بگيرند از خانه بيرون نيايند کل شهر فلج می شود. بدون اغراق بسياری از مدرسه ها خالی می مانند. بانک ها و فروشگاه ها با کمبود کارمند مواجه می شوند و نمی توانند کار مشتريان را راه بياندازند.

اقتصاد منطقه را ايرانی ها می چرخانند با اين حال مثل ايرانی های ديگر شهرها مرکزيت ندارند. سياسی نيستند. به راحتی می توانند سياست محلی را تعيين کنند اما هنوز به باور اين قدرت نرسيده اند. يکی دو بار تلاش هايی در جهت ورود به شهرداری و مجلس شده و هر بار به دلايلی که افتد و دانی ناموفق مانده.

ونکوور شهر دارا و ندار است. اختلاف طبقاتی در تمام سطوح جامعه ايرانی حس می شود. گدا و بی خانمان (کارتن خواب) ايرانی، کارمند و کارگر ايرانی و سوپر ميليونر ايرانی، سه راس مثلث اجتماع ايرانيان اند. در پايين جدول زندگی گران قيمت ونکووری، بسيارند که "بخور و نمير" زندگی می کنند. بخش عمده را طبقه متوسط تشکيل می دهند و در راس هرم توانمندان قرار دارند.

ايرانيان و خانه های گران قيمت

شيک ترين و گران قيمت ترين محله ونکوور تپه ای به نام "بريتيش پراپرتيز" در تصرف ايرانی هاست. خانه های قصر مانند شش هفت هشت ده ميليون دلاری بر فراز تپه نمودار موفقيت و برتری مالی ايرانيان ونکوورنشين است. اين برتری مالی هر از گاهی هم با کمک های مالی نجومی به رخ کانادايی ها کشيده می شود. چندی پيش يک ايرانی دو ميليون دلار نقد برای بيمارستان محل به ارث گذاشت و همين پارسال هم ايرانی ديگری شش ميليون دلار به بيمارستان کودکان ونکوور اهدا کرد.

مثل هر جای ايرانی نشين ديگر سهم ما هم از انجمن ها کانون ها، گروه ها و بنيادهای ريز و درشت فراوان است. حکايت آفتابه لگن و شام و نهار است اما. با وجودی که ونکوور خانه هنرمندان و صاحب نامان بسياری ست دريغ از يک شب شعرخوب يا يک سخنرانی استخوان دار.

هنر و ورزش

ونکوور خانه هنرمندان و ورزشکاران بسياری ست. گهگاه در رستورانی يا اگر برنامه ای ورزشی باشد به ريز نقش ِفروتن هميشه خندان و خوشرويی برمی خوری که نامش مترادف قهرمانی و افتخار است. محمد نصيری را هر جا ببينی، دست بر سينه می گذارد، لبخند می زند، سر به نشانه تواضع خم می کند ونزديکش اگر باشی روی پنجه پا بلند می شود و گونه ات را می بوسد. در يک روز آفتابی در پياده روی "مارين درايو" مو سپيدی را می بينی که با گام های استوار قدم می زند. استاد هوشنگ سيحون از ونکووری های قديمی است.

استاد شجريان هم ونکوور را خانه دوم خود می داند. هنرمند ارزنده حسين بهروزی نيا از گروه دستان ونکووريست. امير کوشکانی پر کار است، با ارکستر سمفونی ونکوور تار می نوازد، با گروه صفا کنسرت های جانانه می گذارد. پرويز تناولی مجسمه ساز اينجاست، حجت الله شکيبا نقاش برجسته اينجاست. آزيتا حاصب جمع با گروه باله ملی پارس اينجاست. مهندس امانت طراح برج "شهياد" [آزادی فعلی] پهلوان عباس حريری کشتی گير و... از ديگر نامهای آشنای ونکووراند.

برنامه های ايرانی

ايرانی ها روز به روز بيشتر جذب جامعه ونکووری می شوند و با زندگی کانادايی خو می گيرند. خانه می خرند، ماشين می خرند، برای بازنشستگی پس انداز می کنند، صبح تا شب دنبال نان می دوند و تا جان در بدن شان باقی ست قسط می دهند! هنرزده، فرهنگ زده و سياست زده اند. مشتری برنامه های هنری سيصد چهارصد نفر، مشتری شب شعر و سخنرانی سی چهل نفر، تظاهرات در حمايت از پناهندگان بيست سی نفر و کنسرت های لس آنجلسی هفتصد هشتصد نفر است.

بزرگ ترين برنامه های ايرانی دور و بر عيد اتفاق می افتد، آخرين يکشنبه پيش از تحويل سال در لانزدل جشنی خيابانی برگزار می شود، پس از آن چهارشنبه سوری در پارک بزرگی کنار دريا به نام "امبل سايد" برقرار است و نزديک ترين يکشنبه به سيزده، مراسم سيزده بدر در همان پارک اجرا می شود. در هر کدام از اين جشن ها متجاوز از پانزده هزار ايرانی شرکت می کنند و بساط موزيک و رقص و غذا به راه است.

در ونکوور بزرگ، در زندگی "استارباکسی" غرب که همسايه همسايه را نمی شناسد، ايرانی ها از همه کار هم خبر دارند. آب کسی بخورد بقيه خبردار می شوند! شايد از اين روست که اينجا دلت زياد برای ايران تنگ نمی شود، در ونکوور "هوم سيک" نمی شوی.

هر تعداد، در هر گوشه جهان که "پی حشمت و جاه" يا "از بد حادثه به پناه" دور هم جمع شده باشيم، خطی نامرئی به هم وصلمان می کند، و آن همان خصوصيت غيرقابل تعريفی ست که به آن ايرانی بودن می گوييم. مختصات جغرافيايی کمی بين مان فاصله و تفاوت انداخته. ايرانی ونکووری هم مثل ايرانی تورونتويی، مثل ايرانی هامبورگی و لس آنجلسی ست ... با دو سه درجه تمايل به چپ، به راست، بالا يا پايين شايد...

از من و ما و ونکوور گفتن و شنيدن حوصله ای بيش از اين چند پاراگراف تلگرافی می خواهد. گذارتان به سمت و سوی ما اگر افتاد، نان سنگک، پنير ليقوان و زولبيا باميه هميشه در سفره مان هست...

خوش باشید

پ.ن. اول

من اصلا قرار نبود فقط در مورد کانادا بنویسم ولی‌ نمیدونم چی‌ شد؟؟!!!

پ.ن. دوم

وعده ما ونکوور ، فقط هر کی‌ زود تر رفت نون سنگک رو بگیره تا بقیه بیان.

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 0:40 قبل از ظهر |